برای چند دقیقه با دخترعمه‌ام که از زمان دبیرستان ندیده بودمش هم‌کلام شدم. هر جمله‌ای که تموم میکرد و بعد جمله‌ی دیگه‌ای رو بهش وصل میکرد باعث شد با خودم فکر کنم من چه خری بودم با این مدرسه میرفتم و دوست بودم. یعنی تمام مدت با دهن باز داشتم نگاهش میکردم و از مغزم کمک میخواستم یه چیزی بهم برسونه که در جواب بهش بدم، ولی فقط این جمله‌ی فیبی به خواهر جویی تو ذهنم مدام تکرار میشد که اصلا i don't know how to talk to you. هنوز دیتاکس نشدم از حجم مزخرفات نامأنوسی که شنیدم.