قیافم به درک که شبیه خودم نیست. موهام چرا صاف شده و مثل قبل نیست؟ من حق ندارم یه چیز ثابت تو چس مثقال زندگیم داشته باشم؟

گفتم به خدا من خیلی عوض شدم شاید چون تو منو نمیبینی متوجه نیستی. گفت نه اتفاقا حرف زدنتم هیچ تغییری نکرده من هیچی حس نکردم. دیدم هیچ جوره نمیتونم تفهیمش کنم فحشش دادم و چتو بستم. شاید الان متوجه تغییراتم بشه.

اونجا که از بس لفتش دادی و بهش نگفتی، بعدش هر چقدرم فرصتش پیش بیاد دیگه نمیتونی اعتراف کنی.

اون الاغو میبینی اون دور دورا نشسته میگه من که نمیتونم خوب بشم پس شمام خوب نباشین، اون الاغ منم که الان خودم احساس بهتری دارم و از اینکه زامبی های دورم پاچه‌مو میگیرن و نمیذارن آب خوش از گلوم بره پایین عصبانیم. واقعا برام متأسفم و از دوستانی که سر این موضوع از دست دادم تا کمر خم میشم ‌و عذر میخوام.

داشتم از cenobia لذت میبردم که تو گروه شبهه ai بودنشون مطرح شد. بدم میاد اه.

تو کانال آشپزی‌ای که طرز تهیه دسر رو با پودر ژلاتین آموزش میده چه غلطی دارم میکنم؟

از بعد از اوزوماکی نتونستم انیمه ببینم. اصلا یه جوری مریضم کرده بود که به همه انیمه ها بدبین شده بودم. امروز نزدیک به پونزده تا انیمه باز کردم و خوشم نیومد تا link click رو دیدم. تو واچ لیستم بود و هنوز ندیده بودمش. تا شروع شد دیدم چینیه. وای خدااا هنوز سوپر کیوب رو یادم نرفته که سایلنت میدیدمش. تو دلم همش نق میزدم و بد و بیراه میگفتم. یهو به خودم اومدم دیدم قسمت چهار فصل دو رو تموم کردم :)

انگار دارم تایم رو برای اولین بار میشنوم، یا مثلا یه بچه‌ی پنج ساله‌ام که آرزو کرده شب تولدش از آسمون شکلات بباره و آرزوش برآورده شده، انگار همه‌ی بندهای محبوبم دیسبند شدن و دوباره آلبوم دادن، انگار همه‌ی چیزهای خوب برام تو این ترک خلاصه شده. انگار که من خیلی خوشبختم.

زندگی گهه؟ خب که چی من آرکیتکتس رو دارم.

داشتم با خواهرم چت میکردم و فهمیدم مهمونی‌ای که شنبه خودش و مامانم دعوتن منم دعوتم و چون هیچ جا نمیرم و وقتی میرم آبرو براشون نمیذارم تصمیم گرفتن دقیقه نود بهم بگن که خودم بگم نمیام. نمیدونم ازشون ممنون باشم یا ناراحت. فکر کنم دست آخر تنها بودن برام خوشایند نبود. مامانم همیشه میگفت هشکسی بینمسن ته قالاسان من مسخره‌اش میکردم.

سرژ تانکیان، کوری تیلور و رانی ردکی! لعنتی اینا هر کدوم به تنهایی اشک منو درمیارن. حالا سه تایی باهم؟ ای ‌وای من اینو چجوری تحمل کنم؟

یه جفت دمپایی خریدم برای خار‌پاشنه. حتا الان که نشستم رو پاتختی و گوشی دستمه هم پام کردم. به لحاظ روانی واقعا کمک کننده‌ست.

پسر کوچیکه اصلا نمیذاره ناخناشو کوتاه کنم و مجبورم وقتی که خوابه اینکارو بکنم. ظهر ناخناشو تو خواب گرفتم. یه ساعت بعد یهو از خواب پرید و گریه کنان داشت یه چیزی رو از رو زمین جمع میکرد و بعد دستاشو مشت کرد و شروع کرد جیغ زدن. دقت کردم دیدم دقیقا همونجا که ناخناشو گرفتم گذاشتم رو دستمال کاغذی رو میگشت و انگار داشت ناخناشو برمیداشت. از ظهر اعصابش خرد بود و سر هرچیزی بهونه میگرفت و تمام مدت دستاشم مشت کرده بود. نه شام خورد نه خوراکی. انگار فهمیده بود یه چیزی سر جاش نیست. خودمم که شوک شده بودم. پس من چه غلطی بکنم این حتا تو خوابم حسش میکنه.

اونجا که کادی میگه فقط میخواستم بازم باهم دوست باشیم و هوس میگه دوست بودن آخرین چیزی بود که میخواستم باشیم.

همه دچار زوال شدن. همه بجز اینر شراین :)

سی و یه سالمه و امروز فهمیدم رنگین کمون به زبان ما میشه گوی قورشاغی و اصلا موندم چی بگم.

آره من یه آشغال دو روئم که هنوز نصف آلبوم اونسنس رو گوش ندادم.

صبح از زیر پتو گوشی رو برداشتم و یه چشمی فصل هفت رو شروع کردم و همون قسمت اول نصف نشده مردم از دلشوره. حالا دلشوره برای چی؟ برای اینکه اگه هوس گند بزنه و رابطه‌اش با کادی خراب بشه و کادی بذاره بره من باید چه خاکی تو سرم بریزم؟ چه دست و دلبازم که برای رابطه‌ های خیالی بقیه هم از جون و دل مایه میذارم.

امروز سعید رو بعد از هفت سال تو یکی از گروه های تلگرام پیدا کردم. سعید کیه؟ نمیشناسمش. چطور اسمش یادم مونده؟ برای سلیقه‌ی پست راکش. سعید برای من شروع پست راک بود. از کجا فهمیدم همون آدمه؟ فقط حس کردم. حالا عکس پروفایلش چیه؟ آسمون. چقدر قشنگ :)

هوا خیلی خیلی پاییزه، چای دوباره میچسبه ‌و سرما رفته تو تنم. همه‌ی آهنگ های دنیا رو دوست دارم و میخوام به همشون یه فرصت دوباره بدم. دوست دارم واتپد رو باز کنم و توش بمیرم. انقدر احساساتی‌ام که حس میکنم میتونم تا خرخره بنویسم، اما خستم، پاشنه پام انگار داره ساییده میشه، از صبح همه‌چی و همه‌جا رو با سفیدکننده شستم، از بس سر سینک وایسادم که گردنم گرفته، و انقدر دلم میخواد بخوابم که اصلا گوه تو بزرگسالی و مادر بودن.

برای چند دقیقه با دخترعمه‌ام که از زمان دبیرستان ندیده بودمش هم‌کلام شدم. هر جمله‌ای که تموم میکرد و بعد جمله‌ی دیگه‌ای رو بهش وصل میکرد باعث شد با خودم فکر کنم من چه خری بودم با این مدرسه میرفتم و دوست بودم. یعنی تمام مدت با دهن باز داشتم نگاهش میکردم و از مغزم کمک میخواستم یه چیزی بهم برسونه که در جواب بهش بدم، ولی فقط این جمله‌ی فیبی به خواهر جویی تو ذهنم مدام تکرار میشد که اصلا i don't know how to talk to you. هنوز دیتاکس نشدم از حجم مزخرفات نامأنوسی که شنیدم.

دو سال پیش تو اینستا یه ریلز دیدم که یه مرده تو یه فضای خیلی گاتیک و دارک داشت یه مطلب خیلی بامزه تعریف میکرد. داستان هیچی، فضای اتاق خوابشم هیچی، حتا خود یارو هم که خوش قیافه و بامزه بود هیچی، گیر داده بودم به صداش. صداش خیلی خیلی خوب بود. میگفتم وا خب این چرا هیچ بندی نداره و چرا بجای این کارا که صداش هیچ دخالتی توشون نداره خوانندگی نمیکنه. تا اینکه چندی پیش لطف خدا شامل حالم شد و چندتا سینگل ازش شنیدم و اینطوری بود که با swarm آشنا شدم.

پنج سال پیش گفتم این بچه بزرگتر بشه و تو خوابیدن مستقل شه من دیگه راحت میشم. میتونم مثل آدمای دیگه شبا هشت نه ساعت بخوابم. باز دو سال پیش گفتم حالا این یکی تو خوابیدن مستقل شه میتونم بخوابم. مستقل شدن. خیال کردم راحت شدم. فقط اینکه شش صبح بیدار میشن گند زده به همه‌چی.

دارم تلف میشم از اینهمه حسرتی که تو زندگیمه و انگار اگه نخورمشون میسوزم.

امروز بعد از چندین ماه راه افتادم تو شهرک که دو قدم پیاده‌روی کنم. هنوز کوچه رو دور نزده بودم که پاهام قفل شدن. صدبار خواستم بشینم. یهو به خودم اومدم دیدم خم شدم و دستمو گذاشتم رو زانوم و دارم جون میکنم پله ها رو برم بالا. پیر شدم. اونجا که سوفی میگه خوبه حدقل دندونام سالمن. منِ خر دندونامم پوسیده.

بابابزرگم دوتا مرغ خریده. اسم نوه‌هاشو گذاشته رو مرغا. داشت میگفت امیرحسین تخم گذاشته ولی ثمین هنوز نه :)))

آقاهه اومد خونه برای سیم‌کشی کولر. فیوز عوض کرد رفت پایین اومد بالا. یک ساعت طرح و برنامه میریخت که از کجا سیم رد کنیم و داکت بذاریم و درنهایت نتیجه این شد که اصلا نیاز به سیم‌کشی نداریم و اشکال از موتور کولره که سوخته. من که دست و پامو گم کردم و کلی شرمنده شدم اومدم عذرخواهی کنم و بگم دستمزد هرچی توافق کرده بودیم همونو بگیر دیدم اونم با خجالت و شرمندگی گفت ببخشید وقتتونو گرفتم خوب شد داکت ها رو نزدیم به دیوار. و آخر سر هم یه چایی خورد و رفت. هرچی اصرار کردم شماره کارت بده نداد. تا دم آسانسور دنبالش رفتم گفت نه که نه. گفتم آقا حدقل پول فیوزا رو که نصب کردی بگیر گفت نح گفتم پول ماشینتو بدم گفت نح و بازم عذرخواهی کردو رفت. خیلی ناراحتم.

چند درصد احتمال داره ته سیگار تو این هوا وسط باد و بارون و رعد و برق و زلزله و بمب و موشک مستقیم بره بیفته تو اتاق خواب همسایه طبقه پایین؟ صفر؟ نه نه همین الان صد درصد اتفاق افتاد.

ارپاد تو گوش وایسادم جلوی آینه و دارم به خودم نگاه میکنم و میگم سرتو بگیر بالا ما داریم توکیو بلید گوش میدیم.

ساعت ده برق میره و از هشت و نیم ثبت سفارش کردم و حالا تأخیر هم خورده یعنی بعد از قطع برق پیک میرسه و اصلا کی پنج طبقه رو به خاطر یه پنیر خامه‌ای و فلفل دلمه‌ای میاد بالا؟ دلم میخواد خریدا رو بردارم ببرم تو سوپر مارکت و محکم بکوبم تو صورت فروشنده و نارضایتی‌مو اینطوری نشون بدم. پشتیبانی آشغال به هیچ دردی نمیخوره و حرصم خالی نمیشه و فحش هم تأیید نمیکنن.