امروز بعد از چندین ماه راه افتادم تو شهرک که دو قدم پیاده‌روی کنم. هنوز کوچه رو دور نزده بودم که پاهام قفل شدن. صدبار خواستم بشینم. یهو به خودم اومدم دیدم خم شدم و دستمو گذاشتم رو زانوم و دارم جون میکنم پله ها رو برم بالا. پیر شدم. اونجا که سوفی میگه خوبه حدقل دندونام سالمن. منِ خر دندونامم پوسیده.

بابابزرگم دوتا مرغ خریده. اسم نوه‌هاشو گذاشته رو مرغا. داشت میگفت امیرحسین تخم گذاشته ولی ثمین هنوز نه :)))

آقاهه اومد خونه برای سیم‌کشی کولر. فیوز عوض کرد رفت پایین اومد بالا. یک ساعت طرح و برنامه میریخت که از کجا سیم رد کنیم و داکت بذاریم و درنهایت نتیجه این شد که اصلا نیاز به سیم‌کشی نداریم و اشکال از موتور کولره که سوخته. من که دست و پامو گم کردم و کلی شرمنده شدم اومدم عذرخواهی کنم و بگم دستمزد هرچی توافق کرده بودیم همونو بگیر دیدم اونم با خجالت و شرمندگی گفت ببخشید وقتتونو گرفتم خوب شد داکت ها رو نزدیم به دیوار. و آخر سر هم یه چایی خورد و رفت. هرچی اصرار کردم شماره کارت بده نداد. تا دم آسانسور دنبالش رفتم گفت نه که نه. گفتم آقا حدقل پول فیوزا رو که نصب کردی بگیر گفت نح گفتم پول ماشینتو بدم گفت نح و بازم عذرخواهی کردو رفت. خیلی ناراحتم.

چند درصد احتمال داره ته سیگار تو این هوا وسط باد و بارون و رعد و برق و زلزله و بمب و موشک مستقیم بره بیفته تو اتاق خواب همسایه طبقه پایین؟ صفر؟ نه نه همین الان صد درصد اتفاق افتاد.

ارپاد تو گوش وایسادم جلوی آینه و دارم به خودم نگاه میکنم و میگم سرتو بگیر بالا ما داریم توکیو بلید گوش میدیم.

ساعت ده برق میره و از هشت و نیم ثبت سفارش کردم و حالا تأخیر هم خورده یعنی بعد از قطع برق پیک میرسه و اصلا کی پنج طبقه رو به خاطر یه پنیر خامه‌ای و فلفل دلمه‌ای میاد بالا؟ دلم میخواد خریدا رو بردارم ببرم تو سوپر مارکت و محکم بکوبم تو صورت فروشنده و نارضایتی‌مو اینطوری نشون بدم. پشتیبانی آشغال به هیچ دردی نمیخوره و حرصم خالی نمیشه و فحش هم تأیید نمیکنن.

الان فهمیدم اصلا به خودم اعتماد ندارم. تو چنل خودم از آهنگایی که خودم لایک کردم رد میشم و میگم امکان نداره اونقدری خوب باشه که من خوشم بیاد. وا! سلیقه خودته خب.

اونجا که جویی به راس میگه how you got three women to marry you i'll never know.

گفتم دلم نمیاد صفحه‌ی آخر کتاب رو خالیِ خالی بذارم. گفت هرچی جز خالی باشه دلت میخواد ادامه بدیش و باز یه جایی میرسی به یه صفحه‌ی خالی. تا صفحه رو خالی رها نکنی ولت نمیکنه. گفتم آخه حس میکنم اون چیزی که همه منتظرش بودن اتفاق نیفتاده. گفت شاید، ولی همه‌ی اون اتفاقا روی هم باعث شدن من یکی دلم نخواد بیشتر از این پیش بری. نگاهش کردم. فکر کردن لازم نبود. دستمو از روی موس کشیدم و صفحه رو خالیِ خالی ول کردم.

عصری پاشدم با بچه‌ها قایم موشک بازی کنم. من تنها چشم میذاشتم اونا دوتایی. نوبت من شد که قایم شم. رفتم نشستم پشت مبل. یکم دنبالم گشتن پیدام که نکردن کلا بیخیال شدن. صداشونو میشنیدم حتا درباره‌ام حرفم نمیزدن. تلویزیونو روشن کردن و مونده بودن بن تن ببینن یا گشت پنجه‌ای :))))