ویدا دو ماهه منتظره اوکی بدم بریم بیرون. دیگه روم نمیشه بهش پیام بدم. میگم کاش ازم بدش بیاد بگه ولش کن هی خودشو میگیره میپیچونه. آخه دیگه یادم نمیاد تنهایی چجوری میرفتم بیرون. تا ایستگاه اتوبوس فقط راه میرفتم یا کار دیگه‌ای هم میکردم؟ حس میکنم پلاکارد دستم میگرفتم و به همه اعلام میکرد که دارم با دوستم میرم بیرون یه نفسی تازه کنم. همم، اینطوری یادمه. واقعا دیگه باید بپذیرم نمیتونم تنهایی از پس کارها بربیام، حتا اگه اون رفتن تا ایستگاه اتوبوس، شارژ کردن کارتم و سوار اتوبوس شدن باشه.