هی میگم دیگه توضیح نمیدم. دیگه سعی نمیکنم بقیه رو متقاعد کنم چه سخت داره میگذره. چقدر همهچی زحمت داره چقدر جون میکنم سرپا بمونم چقدر خستم و واقعا خستم. هی میگم و هی هربار کسی ایراد میگیره ازم، بجای اینکه با کیفم محکم بکوبم تو صورتش، میبینم دارم توضیح میدم و حرف پشت حرف و انقدر میگم که آخر حس میکنم از حرف زدن گر گرفتم و دهنم خشک شده و صدام عوض شده و بغض توی صورتم داره زق زق میکنه. ناامید کننده تر از همیشه بنظر میام و قیافه طرفم که انگار اصلا متقاعد نشده مثل اینه که با کیفش محکم کوبیده تو صورتم و واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم. چرا نمیتونم عوض بشم؟ چرا عوض نمیشم؟ چرا از رو نمیرم؟
یعنی انقدر سخته یه معلول رو ببینیم و بگیم خب دیگه معلوله، با تشر و نیش و کنایهی من قرار نیست تبدیل به یه انسان سالم بشه. پس بهتر نیست ولش کنم بذارم از زندگی نصفه و نیمهای که داره استفاده کنه؟