هفت صبح بیدار شدم دیدم خیلی آروم و بی سر و صدا -که ازش خیلییییی بعیده- دفتر نقاشیشو برداشته و داره نقاشی میکشه. نشونم داده میگه ببین این یه گرگه، اینام صداهای گرگن. اینم چیزاییه که به گوسفندا گفته. صداهای گرگ و صحبت هاش با گوسفندا هم توی نقاشی بودن.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۵ ساعت توسط میسیز