لازم دارم برم بیرون، راه برم و فکر کنم و تصمیم بگیرم. راه برم و فکر کنم و بیشتر استرس بکشم. راه برم و فکر کنم و دست و پام سر بشه و بشینم کنار خیابون. راه برم و فکر کنم و دلپیچه و سرگیجه بگیرم. راه برم و فکر کنم و خودمو بزنم به در و دیوار و درخت. راه برم و فکر کنم و بلند بلند حرف بزنم. راه برم و فکر کنم و فکرامو دوباره فکر کنم و دوباره فکر کنم و دوباره فکر کنم. فکر کنم که چرا اونی که باید همیشه وساطت کنه منم؟ چرا اونی که همیشه باید دعوا رو جمع کنه، فحش و حرفای هر طرف رو بخوره و تحویل اونیکی نده منم؟ چرا فکر میکنن من به هیجام نیست و برام مهم نیست و زود یادم میره و بهترین تصمیم رو میگیرم؟ من بدترین گزینهام. برای همهچی. تو هر شرایطی. بدترین. بد نه ها! بدترین!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ساعت توسط میسیز