روزها و شبهای من خیلی معمولی میگذرن و کار خاصی جز مادری و خونهداری نمیکنم. امروزمم خیلی معمولی شروع کرده بودم و دو تا کیک درست کردم. اما تا خواستم بذارم تو فر دیدم خراب شده و خونه رو دود برداشته. مجبور شدم بدمشون همسایه روبرویی تا بذارتشون تو فر. این کار کلی انرژی ازم گرفت و حرف زدن با زن همسایه کلی خستم کرد. در حالی که رو پا بند نبودم و از استرس زانوهام میلرزید یکی دیگه از همسایه ها از طبقه دو اومد و کارم داشت و تو این ده سال این اولین بارم بود داشتم با دو نفر از ساختمون همزمان صحبت میکردم. صدام میلرزید دهنم خشک شده بود حرفی نداشتم بزنم و خودمم داشتم از خستگی میلرزیدم. واقعا برای ارتباط گرفتن با آدما پیر شدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ ساعت توسط میسیز