این زن همسایه چرا اینجوریه؟ هرموقع ما رو میبینه هر طور که شده یه خوراکی یا یه میوهای میذاره تو دستم. یعنی حتا تو کوتاهترین زمان ممکن هم. ظهر درو باز کردم زباله ها رو بدم به آقا نظافتچی، دیدم از بیرون اومده کلیم میوه دستشه. رندوم چندتا هلو برداشت گذاشت تو بغلم. حالا من تو یه دستم هلو تو این یکی دستمم زباله. به هلو هم نمیتونم دست بزنم گوشه دامنمو گرفتم آوردم جلو گفتم بذارشون اینجا. چادرمم از اینور داشت از سرم میفتاد پسر کوچیکه هم از پشت داشت خودشو میکوبید به در که بذارم بره بیرون. اصلا یه جوری قاتی پاتی شده بودیم که نگو.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ ساعت توسط میسیز