اون روز باز کیک پخته بودم و چون زن همسایه میگفت شونه‌اش درد میکنه و کیک اسفنجی نمیتونه درست کنه، تصمیم گرفتم یکی از کیکا رو بدم بهشون. بعد اونم هی اصرار میکرد که بابا بذار بمونه یهو ناغافل مهمونت میاد. منم که خررر، گفتم نبابا خونه ما هیچکس نمیاد. از اون روز هی به هر بهونه‌ای درو میزنه ده پونزده دیقه باهام حرف میزنه میره. از دست خودم کلافه‌ام. د آخه زن حسابی! لال شو دیگه.