گفتم دلم نمیاد صفحهی آخر کتاب رو خالیِ خالی بذارم. گفت هرچی جز خالی باشه دلت میخواد ادامه بدیش و باز یه جایی میرسی به یه صفحهی خالی. تا صفحه رو خالی رها نکنی ولت نمیکنه. گفتم آخه حس میکنم اون چیزی که همه منتظرش بودن اتفاق نیفتاده. گفت شاید، ولی همهی اون اتفاقا روی هم باعث شدن من یکی دلم نخواد بیشتر از این پیش بری. نگاهش کردم. فکر کردن لازم نبود. دستمو از روی موس کشیدم و صفحه رو خالیِ خالی ول کردم.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵ ساعت توسط میسیز